X
تبلیغات
میکده - خلاصه کتاب نظریه های متاخر جامعه شناسی (جلایی پور و جمال محمدی)

بسم الله الرحمن الرحیم

 

نگاه متاخرین در امریکا

 

تحلیل جامعه شناسی خرد

درامد

جامعه شناسی که مربوط به زندگی اجتماعی هر یک از افراد و تعامل انان است را جامعه شناسی خرد گویند

رویکرد های مختلفی در تحلیل این نوع از جامعه شناسی وجود دارد شاید مهم ترین انها رویکر کنش متقابل نمادین باشد و شاخه دیگر از سنت فلسفی اروپایی پدیدار شناسی نشئت گرفته آلفرد شوتس و پیروان او از این نظریه بحث میکنند ، رویکرد سوم جامعه شناسی تفریدی است که در ادامه از هر یک مفصلا بحث خواهیم کرد

چالش های تحلیل جامعه شاسی خرد

پیدایش نظریه جامعه شناسی خرد تا حد زیادی واکنشی به سیطره کادکردگرایی ساختاری بود هرچند زمینه های شکل گیری ان از قبل نیز فراهم شده بود. بر خلاف کارکرد گرایی ساختاری اصحاب نظریه جامعه شناسی خرد بر بعد دیگری از حیات اجتماعی تاکید دارند . از دید انان نظام اجتماعی ساخته دست انسان هاست و نظم اجتماعی از پایین به بالا شکل میگیرد

به طور کلی میتوان گفت جامعه شناسی خرد دسته کم سه ویژگی اصلی دارد: نخست انکه ایشان تعامل اجتماعی رودررو میان عاملان انسانی را در نظر دارند سپس اینکه انان بیشتر بر معنا ها تاکید دارند تا بر کارکردها و در اخر اینکه بیشتر به تجربه زیسته توج دارند تا مفهوم انتزاعی از جامعه

رشد و گسترش تحلیل جامعه شناسی خرد

این نوع جامعه شناسی یکباره و به یک شیوه رو به گسترش و توسعه ننهاد گرچه دغدغه های مشترک اصحاب ان را نمیتوان انکار کرد به طور کلی متفران ان را در سه دسته میتوان قرار داد :

 ابتدا پدیدار شناسی که قدیمی ترین انهاست و در اصل شاخه ای از فلسفه اجتماعی بود و بعدها تبدیل به یک سنت جامعه شناسی شد ، دغدغه اصلی انان پاسخ به این سوال است که شناخت چیزها چونه ممکن است و ادعای ایشان تجربی-حسی بودن ان است نه انتزاعی بودن شناخت . دومین سنت مهم را پس از پدیدار شناسی کنش متقابل نمادین تشکیل میدهد اصطلاحی که بلومر ان ا ابداع کرد و گافمن با نیز با نظریه رویکرد نمایشی نظریه دیگری محسوب میشود که از آنان مفصلا بحث خواهیم کرد

میراث جامعه شناسی خرد

تمام رویکرد های جامعه شناسی خرد که معرفی شدند هنوز در جامعه شناسی معاصر حضوری فعال دارند ؛ این رویکرد ها با یکدیگر و نیز با جامعه شناسی کلان تلفیق می شوند به طور مثال بعضی برای بسط نظریه از خود بیگانگی مارکس به پدیدار شناسی اجتماعی متوسل شده ند ؛ و این رویکردها در جاهای دیگر مثل فیمینیسم یا جامعه شناسی کیفی نیز تاثیر داشته اند

 

آلفرد شوتس : پدیدارشناسی اجتماعی

سرشت بین الاذهانی

هر نوع فهم واقعی از طرف مقابل الزاما از شرح هایی آغاز میشود که مشاهده گر بر منای تجربه زیسته خود صورت داده

بعد از این نکته می گوییم که در دو زمینه باید بحث شود 1- فهم  کنش هایی که بدون قصدارتباط صورت گرفته 2- مواردی که گویای این قصد هستند

اما اول: فرض کنید ما به فردی نگاه میکنیم که مشغول قطعه قطعه کردن چوب است و همچنین فرض کنید ما جز آنچه از نگاه کردن به او مفهمیم چیز دیگری در موردش نمیدانیم ، از تفسیر مشاهداتش پی میبریم که او هم نوع ماست و حرکات جسمانی او نشان میدهد مشغول کاری است که ما به آن چوب بری میگوییم . اگر تفسیر مشاهداتمان را نقطه شروع کار بگذاریم واقعا میتوان خود را جای او گذاشته و هدف او را هدف خود بدانیم و با همین فرض به تجربه زیسته او میپردازیم

دوم: یعنی علاوه بر آن یک داده ، درباره گذشته آن شخص و طرح کلی که کنش فعلی او در چارچوب آن قرار میگیرد نیز چیزهایی بدانیم میتوان در باره او به نتایج قابل اعتمادتری دست یافت مثلا در همان مثال مارکس بدانیم که آیا چوب بری شغل همیشگی اوست یا نه

تثبیت معنا و تفسیر معنا

«نشانه» دو کارکرد متفاوت دادر نخست دلالتی و دیگر کارکرد بیانی نشانه که معمولا در گفتار پیدا میشود و نشانه های مورد استفاده دیگران دو نوع معنا دارند : معنای عینی و معنای ذهنی ؛ معنای عینی معنای اصلی نشانه و معنای ذهنی معنایی ضمنی که از ذهنیت فرد به کار گیرنده نشانه نشئت میگیرد

فهم اعمال آگاهنه شخص دیگر از فهم سایر اعمال او جدا نیست ، درست مانند فهم نوع اول در نوع دوم نیز باید از شیوه هم زمانی و شبه هم زمانی استفاده کرد یعنی خود را جای او گذاشت و فرض کرد که خود اوست که نشانه ها را به کار میگیرد ؛ در ذهن گوینده نیز شبیه همین فرآیند شکل میگیرد ، اگرچه او به آنچه در ذهن شنونده وجود دارد توجه دارد اما دانش او در مورد شنونده نامطمئن و تردید آمیز است ولی شنونده در موقعیتی متفاوت قرار دارد . برای او معنای واژگان از پیش تثبیت شده او برای دستیابی به معنای ذهنی گوینده باید به طرح ذهنی او را برای خود مجسم کند و برای این کار به آخرین واژه هایی رجوع میکند که گوینده بر زبان آورده. فاوت دیگر اینکه نقطه شروع کار شنونده از واژگانی است که در جهت تحقق یافتن یا تحقق نیافتن طرح گوینده اند ولی کوشش شنونده در کشف آن طرح است

تفسیر گر همیشه به بازسازس ذهنی طرح گوینده می پردازد و لذا طرح همواره نزد او مبهم و غیر قطعی خواهد بود

جمع بندی : زمینه-معنای ارتباط

هنگامی که تفسیرگر معنای ذهنی و عینی محتوای ارتباط را تشخیص داد میتواند قدمی پیش رفته و علت شکل گیری این ارتباط را پی جویی کندپس او درپی هدف شخص درگیر در این ارتباط خواهد بود و ضرورتی هم ندارد که جستجوگر این علت حتما مخاطب ارتباط باشد ، بدهی است که شناخت انگیزه علی همواره مستلزم شناخت طرح و انگیزه دانسته است

این زمینه-معنا نوعی ترکیب بندی متشکل از نشانه ابژه ای فی نفسه و مجموع نشانه هاست و هریک از این دو خود دربرگیرنده نوعی جدا از زمینه-معناست ، کل این زمینه-معنای جدید طرح هماهنگ کننده نشانه نامیده میشود و از آنجا که هرگونه استفاده از نشانه یک کنس بیانیست اتخاب نشانه در حکم نوع خاصی از زمینه-معناست و روشن شد که زمینه-معنای به کارگیری نشانه همچون یک کنش میتواند منایی برای زمینه-معنای به کارگیری نشانه همچون کنش ارتباطی باشدو این خود نیز میتواند به نوعی زمینه-معنای وسیع تر تبدیل شود که در آن توجه به مخاطب اهمیت زیادی میابد

معنای ذهنی و معنای عینی:تولید و اثر

مسئله معنای ذهنی و معنای عینی چارچوبی است که انواع اثر ا شامل میشود بر این اسا میتوان یک اثر را به دو شیوه تفسیر کرد:نخست میتوان آن را در مقام یک ابژه واقعی یا خیالی در نظر داشت و دیگر آن که آن را اثری که بر محتویات ذهنی سازنده آن گواهی میدهد در نظر گرفت

کشف معنای ذهنی به این معناست که به طور هم زمان یا شبیه هم زمان کنش های مختلفی را مرور کنیم که به تجربه تولید کننده شکل داده اند ، برعکس در فهم معنای عینی فقط به خود محصول نظرداریم نه به نحوه تولید آن ؛ براین اساس زمینه-معنای ذهنی در صورتی مطرح میشود که آنچه در زمینه-معنای عینی وجود دارد در مقام یک زمینه-معنا ، محصول ذهن دیگری باشد

معنای عینی چیزی نیست جز تلاش تفسیرگر برای سامان دهی تجربیاتش از آن محصول درون چارچوب های کلی تجربه های خود پس امری مستقل محسوب میشود ولی معنای ذهنی متضمن ارجاع به شخص خاصی است که تفسیر گر باید از او تجربه ای خاص داشته و وضعیت ذهنی او را در ذهن خود مرور کند تا آن معنا را بیابد

 

پیتر ال . برگر و تامس لاگمن : ساخت اجتماعی واقعیت

ریشه های شکل گیری نهادها

هر گونه کنش انسانی مستع آن است که به صورت عادت درآید و باز هم معنادار بودن خود را حفظ کند ، نهادی شدن زمانی اتفاق میفتد که نمونه سازی متقابل کنش های عادی شده از جانب تیپ های کنشگران موجود باشد

افزون براین نهاد ها نشانگر تاریخ مندی و کنترل نیز هستند و فهم دقیق آنها بدون فهم فرایند تاریخی که در بستر آن شکل گرفته ممکن نخواهد بود همچنین نهاد ها از طریق فراهم کردن الگوهای از پیش تعریف شده کنش ، کنش های انسانی را کنترل میکنند

در جهان واقعی نهاد ها بیشتر در قالب جمع هایی که تعداد جمعیت زیادی دارند جلوه میکند و همواره دارای نقطه شروعی است و مهم ترین سود آن پیش بینی کنش های طرف مقابل و برقراری تعامل است

جهان نهادی در آگاهی افراد به طوری استحکام میآبد که به آسانی نمیتوان آن را تغییر داد و فقط در این فرض است که میتوان از جهان اجتماعی در معنای واقعتی جامع و مفروض سخن گفت به طوری که کودک در اوایل جامعه پذیری اش قادر نیست بین عینیت پدیده های طبیعی و عینیت شکل بندی های اجتماعی تفاوت قائل شود بنابر این جامعه نهادی به مثابه واقعیتی عینی تجربه میشود

نهاد ها دارای قدرت الزام آورد هستند هم فی نفسه هم به لحاظ وجود واقعی شان و هم از طریق مکانیسم های کنترلی که در دست دارند ، باید این نکته نیز مغفول نماند که عینیت جهان نهادی هر قدر هم که واقعی باشد محصول دست انسان است و اساسا چیزی نیست جز فعالیت های انسانی عینیت یافته و رابطه بین انسان در مقام مولد و جهان اجتماعی بمنزله دستاورد او  همواره رابطه ای دیالکتیکی خواهد بود

به سبب تاریخمند شدن و عینیت یافتن نهادها رشد مجموعه مشخصی از مکانیسم های کنترل اجتماعی نیز ضرورت میابد ، احتمال انحراف از شیوه های نهادینه کنش هنگامی بوجود میاید که نهاها به واقعیت هایی تبدیل شوند که ارتباطشان با ریشه اصلی خود که همان فرایند اجتماعی انضمامی است قطع شود

نهادها در نهایت به سازگاری با یکدیگر تمایل دارند چون برخی روابط است که میان اعضای یک جمع مشترک است و همچنین شاید این بر نیاز روانی که خود ریشه فیزیولوژیک دارد مبتنی باشد اما استدلال ما بر این نوع فرضیات انسان شناختی میتنی نیست بلکه بر تحلیل رابطه معنا دار در فرایند نهادی شدن استوار است و میتوان گفت انسجام آنها از فرایند اجتماعی به وجود آورنده آنهاست

اگر انسجام نظم نهادی فقط از طریق دانشی که اعضای جامعه در برابر آن دارند قابل درک است پس نتیجه این است که هر نوع تحلیل نظم نهادی مستلزم تحلیل این دانش است ، چنین دانشی اصلی ترین محرک کنش نهادی شده است . این دانش قلمرو نهادی شده کنش و تمام موقعیت هایی که در چارچوب این قلمرو اند را مشخص میکند ؛ دانش مربوط به جامعه نوعی تحقق است در دومعنا یکی در معنای درک واقعیت اجتماعی عینیت یافته و دیگری در معنای تولید دائمی این واقعیت

اورینگ گافمن : نمایش خود در زندگی روزمره

باور فرد به نقشی که اجرا میکند

وقتی کسی نمایشی اجرا میکند تلویحا خواستار این است که تماشاگران ، این نقش یا اثر را جدی بگیرند

ممکن است بازیگر در اجرای خود غرق شود همانطور که ممکن است غرق نشود و همچنین ممکن است بازیگر از ابورهای تماشاگران برای هدفی دیگر استفاده بجوید و برای او مهم نباشد که آنان چه تصوری از او دارند که در این صورت او را کلبی مسلک و بی اعتنا می نامیم و در مقابل افرادی که به تاثیر نقش خود باور دارند را صادق می نامیم این دو موضع افراطی اند که در دو سر دو طیف قرار دارند

روی صحنه

روی صحنه نوعی ابزار بازنمایی است که فرد در طول اجرا از آن استفاه میکند ؛ اجزای آن عبارتند از: صحنه آرایی که شامل تجهیزات دکور نمای فیزیکی و سایر لوازم پس زمینه است و سایر بخش های آن را روی صحنه شخصی می نامیم ، بخش هایی که ذاتا از خود اجرا کننده نقش جدایی ناپذیر اند مثل نحوه پوشش ، سن ،جنس و... و این شخصی ها بر حسب کاکرد اطلاعات و نمایشی که انتقال میدهند به دو مقوله «حضور» که بر آنچه جایگاه اجتماعی اجرا کننده را نشان میدهد اطلاق میشود و «حالت» که بر نقش تعاملی که بازیگر برای ایفای نقش بعد اجرا می کند اطلاق میشود تقسیم میشوند

تماشاگر علاوه بر انتظار هماهنگی بین حضور و حالت ، بین صحنه آرایی و این دو نیز انظار انسجام دارد ، این تناسب و انسجام نوعی نمونه آرمانی است که ابزاری برای عطف توجه به موارد استثنایی در اختیار ما میگذارد

تحقق نمایشی

معمولا فرد برای ایفای نقش خود در حضور دیگران از نشانه هایی استفاده میکند که به شیوه ای نمایشی برخی از واقعیت های مشخص را برجسته میسازند و تصویر میکنند ؛ نمایش دادن با برخی جایگاه ها مشکل نداد در عین حال در بسیاری موارد نمایش دادن نقش یک فرد مشکل است ، به این ترتیب افراد بر سر دو راهی کنش و نمایش گرفتار شده و کسانی که وقت واستعداد کنش خوب را دارند از پس نمایش برنمی آیند

آرمانی کردن

اشاره شد که اجرای نقش در حضور کسانی به معنای طلب چیزی از آنان است ، به واسطه همین ارتباط با مخاطب است که اجرای نقش اصلاح شده و اجتماعی میشود

اجرا کنندگان اغلب قصد دارند حس یا تاثیری را به مخاطب انتقال دهند که آرمانی شده لذا آن نوع انسجام نمایشی که در اجرا بدان نیاز است نشان دهنده عمق تفاوتی است که میان خود بشری ما و خود اجتماعی شده ما وجود دارد

بازنمایی غلط

گفتیم که مخاطب میتواند از طریق پذیرش صادقانه نشانه های بازنمایی شده خود را با موقعیت جدید تطبیق دهد ، اگر تمایل مخاطب به پذیرش نشانه ها باعث بد فهمیده شدن اجراکننده نقش شود و وا را وادار به دقت بیشتر در دان نمایش کند احتمال گمراهی مخاطبان نیز افزایش میآبد ؛ ما میخواهیم بدانیم چه اثری از واقعیت میتواند تصویر بازنمایی شده واقعیت از سوی اجرا کننده را تخریب کند پس سوال این است : دلایل کاذب بودن تصویری از واقعیت کدام اند

واقعیت و بازنمایی کاذب

بیان تصورات به دو الگو ممکن است:صادقانه و بدون ریا یاالگوهای کاذب ، گرچه افراد معمولا همانی هستند که نمایش میدهند اما همین نمایش را میتوان تحت کنترل درآورد

نکته اصلی این است که یک اجرای صادقانه پیوند مستحکمی با جهان واقعیت ندارد این نکته آن زمان واضح تر میشود که فاصله بین اجراهای صادقانه و کاذبانه را میبینیم

تعامل اجتماعی روزمره هم  دقیقا به سبک تعامل صحنه تئاتر برساخته میشود یعنی از طریق مبادله نقش های نمایشی کاذب و واکنش ها و پاسخ های نهایی ، مسلما سراسر جهان صحنه نمایش نیست ولی تشخیص اینکه از چه جهاتی نیست امری دشوار و سخت است

یک جایگاه اجتماعی امری مادی نیست که افراد آن را به دست آورند بلکه نوعی الگوی رفتار و اجرای نقش منسجم ، هماهنگ و شفاف است ، این جایگاه خواه به آسانی یا دشواری ، آگاهانه یا ناآگاهانه ، صادقانه یا غیر صادقانه نمیش یابد در هر صورت باید اجرا شده و تحقق پیدا کند

هبرت بلومر : مکتب کنش متقابل نمادین

موضع روش شناختی مکتب کنش متقابل نمادین

کاوش و تبیین یا توصیف و تحلیل روش های اساسی مطالعه مستقیم جهان اجتماعی تجربی هستند . اینها اصلی ترین اجزای تشکیل دهنده پژوهش طبیعی گرایانه اند ؛ این نوع توجه در علوم اجتماعی اهمیت بالایی دارد چون این جهان های زندگی هم بازنما گر و هم برسازنده زندگی اجتماعی افراد ، فعالیت ها و روابط و همچنین نهادهای آنان است

موضع روش شناختی

مکتب کنش متقابل نمادین رویکردی واقع بینانه برای مطالعه علمی زندگی گروهی انسان ها و کنش بشری است . جهان تجربی مورد مطالعه این رویکرد همان جهان طبیعی زندگی گروهی و کنش بشری است بنابر این موضع روش شناختی این رویکرد مطالعه مستقیمجهان اجتماعی تجربی است که باید شرط های اساسی یک علم تجربی رعایت شود

کنش متقابل نمادین نمیپذیرد که علمی بودن لزوما به معنای تبعیت از مجموعه ای از اصول از پیش تعیین شده پژوهش علمی است

برخی از مهم ترین دلالت های روش شناختی دیدگاه مکتب کنش متقابل نمادین درباره زندگی گروهی انسانها و کنش اجتماعی ،که هرکدام را در رابطه با هر یک از چهار ایده محوری این مکتب بررسی خواهیم کرد این چهار ایده محوری عبارتند از :1)افراد بر اساس معنای چیزهایی که جهان آنان را تشکیل میدهد دست به کنش میزنند2) رابطه افراد الزاما در قالب فرایندی است که طی آن نشانه هایی را با یکدیگر رد و بدل کرده و تفسیر میکنند 3)کنش های اجتماعی از طریق فرایندی شکل میگیرند که طی آن کنشگر به تفسیر موقعیت هایی میپردازند که با آن مواجه میشوند4)روابط کنش ها اموری پویا اند نه ایستا و لایتغیر

جامعه به مثابه کنش متقابل نمادین

اصطلاح کنش متقابل نمادین بیانگر تعاملی منحصر به فرد در بین انسان هاست ، خا ص بودنش به این دلیل است که انسان ها صرفا به کنش یکدیگر واکنش انجام نمیدهند بلکه به تفسیر کنش دیگری واکنش انجام میدهند ؛ این ایده در آثار محققانی آمده اما کمی به تفسیر آن پرداخته اند فقط هربرت مید بر تحلیل آن کوشیده که به نظر من تحلیل او بر سه پیش فرض اصلی استوار است اول اینکه جامعه بشری متشکل از افرادیست که دارای «خود» هستند و دوم اینکه کنش فردی امری خلق الساعة نیست بلکه فرد از طریق تفسیر ویژگی های وضعیتی که در آن قرار دارد به کنش شکل میدهد و آخر اینکه کنش جمعی چیزی نیست جز کنش های فردی همسو و هماهنگ و این خود ریشه در تفسیری دارد که فرد از کنش های دیگران به دست میدهد.

اما دیدگاه های جامعه شناختی به طور کلی در باره این سه پیش فرض خوش بین نیستند و اختلاف نظراتی با نظریه کنش متقابل نمادین دارند مثلا اینکه آنها به ندرت به این میپردازند که جامعه متشکل از انسانهایی است که «خود»دارند ، از منظر این تفکر انسان ها صرفا سازواره های منظمی اند که به نیروهای موثر حیاتشان پاسخ میدهند بر همین قیاس این دیدگاه معتقد نیست که افراد کنش های اجتماعی خود را از طریق فرایند تفسیر شکل میدهند بلکه آن را محصول نیروهایی میدانند که بر فرد تاثیر میگذارد ؛ این اشاره ها بیانگر تفاوت اساسی دیگری بین مکتب کنش متقابل نمادین و دیدگاه آنان است و آن در تحلیلی است که از منشا کنش اجتماعی میدهند که گروه اول آن را کنش دسته جمعی افراد میداند که از طریق فرایند تفسیر انجام میگیرد ولی گروه دوم آن را خود جامعه یا واحد خاصی از آن میدانند

 

نگاه متاخرین در اروپا

 

نظریه جامعه شناسی میشل فوکو

درباره فوکو

گرچه رشته تحصیلی او جامعه شناسی نبوده ولی در آثارش عمیقا به مسائل آن پرداخته و تاثیر به سزای بر کار اندیشمندان حوزه جامعه شناسی گذارد . او هیچ گاه نکوشید نظریه ای نظام مند ارائه کند او به لحاظ نظری از طریق تحلیل تاریخی گفتمان های مختلفی نظیر جنون ، پزشکی ، زندان ها و سکسوالیته به تبیین مسائل مربوط به قدرت میپردازد و به لحاظ روش شناختی از دو ابزار تحلیل دیرینه شناسی و تبار شناسی استفاده میبرد

زمینه فکری و زندگی فوکو

او در فرانسه متولد شد و در همانجا مقدماتی را گذراند و سپس در رشته روان شناسی و فلسفه ادامه تحصیل داد و در آسیب شناسی روانی نیز دیپلم گرفت و سپس با ساختارگرایی مارکسیستی آشنا شد ، او با مطالعه اش در باره تاریخ روان پزشکی کتاب جنون و تمدن را نوشت و سپس تولد درمانگاه ،از این دو کتاب بر خلاف نظم چیزها و دیرینه شناسی دانش استقبال خوبی در فرانسه نشد

در پی فضای سیاسی پر آشوب فرانسه علایق سیاسی او تغییر کرده و به عضویت در کمیته هایی درآمد که ضدنژادپرستی بوده و برای دفاع از حقوق بیماران تشکیل شده بود ، این چرخ را در آثاری که موضوع آن بازنمایی نهادی قدرت است میتوان یافت، مراقبت و تنبیه و تاریخ سکسوالیته عمده ترین آثار او در این زمینه اند

فوکو در فضای فکری سیاسی در فرانسه: روشنفکران فرانسوی پس از جنگ جهانی دوم اغلب از نظریات پدیدار شناسی شناسی استفاده میکردند و طیف وسیع دیگری جذب کمونیست شده بودند اما سیر این روند در برخی رویداد ها به کلی وارونه شد ؛ ساختارگرایان در تلاش برای مرکز زدایی از سوژه برآن شدند که از طریق کشف روابط بنیادین رفتار افراد و قوانین حاکم بر نحوه ترکیب این اصول ،به مطالعه علمی رفتار بشر بپردازند ، ساختارگرایی کم کم جای خود را به پساساختارگرایی داد . آثار فوکو هم در پرتو این زمینه ها قرائت شدند لذا گاهی او را ساختارگرا و گاهی پساساختارگرا میدانند اما به هر حال او دائما در تلاش بود که از چارچوب شیوه های موجود مطالعه بشر بالاتر رود

تاثیر او را به قدری میتوان عظیم یافت که وقتی مرد تمام روزنامه های جهان این خبر را منتشر کردند ، این تاثیر همچنین در حجم وسیع متونی که در مورد او نوشتند نمایان است، کارهای فوکو شیوه جدیدی را در تحلیل تاریخ گشود و یکی دیگر از تاثیرات او این بود که مطالعات بدن را به عنوان یک موضوع پژوهشی مهمی مطرح کرد

آرای فوکو در گزیده های از آثارش

تولد درمانگاه

در قرن هجدهم در مقایسه با طب گونه ، مفاهیم مزاج ، بیماری بومی و همه گیر اهمیت چندانی نداشت ؛ هر مزاجی اپیدمیک نیست ولی هر اپیدمی نوعی مزاج خوش ترکیب محسوب میشود . نظم علائم بیماری هیچ گاه زمینه رشد آگاهی ای را فراهم نمیسازد که درباره نظم طبیعی شکل میگیرد ، این نظم فقط به یکنواختی علت ها و سرسختی عامل ها میپردازد و از آنجا که بیماری های اپیدمیک فقط برای مدتی محدود حکمفرمایند علت آنان را باید علتی کاملا تصادفی تلقی کرد

تحلیل یک اپیدمی مستلزم شناخت کلی بیماری از طریق تعیین جای آن در مراتب بیماری ها نیست بلکه مستلزم کشف فرایند خاصی است که در پس نشانه های عام وجود دارد یعنی فرایندی که بسته به شرایط از هر اپیدمی به اپیدمی دیگر فرق میکند و عامل ساخته شدن شبکه ای است که گستره آن از علت بیماری تا نشانه های آن کشیده است و در میان همه بیماران مشترک است اما در عین حال مختص یک لحظه در زمان و یک نقطه در مکان است، در این ساختار ادراکی مسئله سرایت اهمیت چندانی ، سرایت از فردی به فرد دیگر هرگز ماهیت یک بیماری همه گیر نیست ، یک بیماری همه گیر خواه مسری باشد یا نه دارای نوعی تفرد تاریخی است به همین دلیل بررسی آن نیازمند روش تحقیقی پیچیده است و از آنجا که پدیده اسیت جمعی نیازمند نگاه چند بعدی است و از آنجا که پدیده ایست منحصر به فرد باید آنرا بر مبنای ویژگی های پیش بینی  نشده توصیف کرد

پزشکی یک بیماری همه گیر از هر جهت با پزشکی گونه ها تفاوت دارد درست مثل اینکه درک یک پدیده جمعی اما منحصر به فرد با درک هویت منفرد ماهیتی که دائما در طیف وسیعی از پدیده ها متجلی میشود متفاوت است . در اولی با تحلیل یک پدیده جمعی  و در یک زمان واحد و با توصیف علت است اما در دومی کشف یک نوع و در سلسه مراتب بیماری  و در سطح تشخیصی همگون برای قرائت شباهت هاست.

در قرن هجدهم کار اصلی دانش پزشکی ترسیم یک نقشه بود ، بر اسا این نقشه یک نشانه بیماری در ارتباط با یک بیماری ، یک بیماری در چارچوب مجموعه خاص و این مجموعه در قالب طرح کلی جهانی آسیب شناختی ترسیم میشد . سال های قبل و بعد از انقلاب ، فرانسه شاهد پیدایش دو اسطوره با گرایش به ظاهر متضاد بود یکی در بهداشت خواهان عین قدرتی بود که مقاما دینی بر روح انسان دارند و اسطوره دیگر اسطوره نابودی کامل بیماری ها در یک جامعه سالم ؛ این دو تصویر گویا دو رنگ سیاه و سفید اند که نشانگر شکل واحدی از تجربه پزشکی اند اولی به شکلی مثبت و دومی به شکل خشن

به طور کلی پزشکی تا اواخر قرن هجدهم بیشتر با مفهوم تندرستس گره خورده بود تا با مفهوم نرمال بودن لذا هر فرد پزشک خود محسوب میشد

 برعکس در قرن نوزده رابطه پزشکی با نرمال بودن بود . پزشکی این قرن مفاهیم خود را بر پایه ملاک کارکرد و ساختار ارگانیسم تعریف و احکام را تجویز میکرد . دانش فیزیولوژیک محر اصلی هر نوع تامل پزشکی به شمار میرفت

افزون بر این اعتبار دانش های حیات در قرن هجدهم و نقش آنها در مقام الگو اساسا به سرشت جامع مفاهیم بیولوژیک کاری نداشت ، در قرن نوزدهم وقتی کسی از زندگی گروه ها یا جوامع سخن میگفت به دوگانه پزشکی«نرمال/بیمار» فکر میکرد ، بر اساس این تفکر آگاهی امر زنده ای است چون میتوان آن را تغییر داد ،تحریف کرد یا به طور کلی از بین برد ؛ جوامع زنده اند چون جوامع بیمار ، سالم و در حال رشد یا انحطاط داریم ؛ بدون شک دانش مربوط به انسان مفاهیمی را که بیولوژیست ها پدید آورده بودند وارد کرد ، انتقال داد و بکار گرفت ؛ همچنین موضوعاتی که این دانش در پی تحلیل آنها بود حمزه ای را شکل دادند که بر مبنای اصول«نرمال/بیمار» تفکیک شده بود

حقیقت و قدرت

کار مشکلی که در اینجا صورت گرفت در نحوه صورت بندی این مسئله بود که در کتب دیگر هم به آن پرداخته ام

سابقا قدرت به دو صورت مارکسیستی و یا پدیدار شناسی و همان راست ها تحلیل میشد ، راستی ها مسئله قدرت فقط در رابطه با قانون اساسی حاکمیت و از این قبیل چیزها و چپ هم صرفا در رابطه با مسائل دو لتی بود و کم تر کسی به این دقت کرد که قدرت چگونه به شکل انضمامی و در خردترین سطوح همراه با تکنیک ها و تاکتیک ها و ریزه کاری های آن اعمال میشود، عمده تلاش اکثر تحلیل گران قدرت تحلیل آن از همان زاویه مخالف بود. تحلیل خود قدرت بعد از حوادث1986شروع شد،نوعی تحلیل که نزاع های روزانه مردمی که در دل شبکه قدرت بودند را موضوع قرار دهد در اینجا انضمامی بودن قدرت آشکار شد و این امید به وجو آمد که آنچه خارج از حوزه سیاست بود هم توسط اینگونه تحلیل ها تحلیل شود

پس موانع اصلی صورتبندی این نگاه حاکم راست و چپ بود

ضروت این تحلیل در حل کردن مسائل در چاچوبی تاریخی بدون ارجاع آنها به سوژه سازنده و این همان تبارشناسی است

نمیتوان مفهوم ایدئولوژی را بر آن نهاد چون این مفهوم در مقابل حقیقت بکار میرود و حال که مسئله مهم در یک گفتمان حقیقت بودن آن نیست بلکه تشخیص چگونگی تولید آثار حقیقت در یک گفتمان که بخودی خود نه صادق اند نه کاذب و آن هم به شیوه تاریخی است ودیگر اینکه مفهوم ایدئولوژی تا حدودی به دستور یک سوژه دلالت میکند سوم دلیل فرعی بودن ایدئولوژی نسبت به اموری است که زیربنای اقتصادی آن محسوب میشود

اگر تمام پدیده های مربوط به قدرت را وابسته به دستگاه های دولتی توصیف کنیم به این معناست که آنها را اساسا سرکوب گر فرض کرده ایم نمیگویم دولت مهم نیست بلکه میگویم روابط دولت و نیز تحلیلی که از این روابط میشود به دو دلیل ضرورتا از محدوده دولت فراتر است اول  قدرت به رغم فراگیری دستگاهش نمیتواند کل دستگاه قدرت را در اختیار داشته باشد و دوم دولت فقط فقط با تکیه بر سایر روابط قدرت از پیش موجود میتواند عمل کند

حقیقت چیزی بیرون از قدرت و بی بهره از آن نیست . برخلاف اسطوره ای که در خور مطالعه بیشتری است حقیقت پاداش و امتیاز روح های آزاد نیست ، فرزند خلوت و انزوای طولانی نیست بلکه حقیقت چیزی است در دل همین جهان ؛ هر جامعه دارای رژیم حقیقت خاص خود و سیاست عام حقیقت خاص خود است ؛

آنچه امروز درباره روشن فکر باید به آن توجه کرد  این نیست که حامل ارزش های عام است بلکه جایگاه خاص او که با کارکرد عام دستگاه حقیقت گره خورده مورد توجه است

حقیقت مجموعه حقایقی که بایئ کشف شوند نیست بلکه مجموعه قواعدی است که بر اساس آنها امر حقیقی از کاذب جدا میشود و آثار مشخص قدرت به امر حقیقی گره میخورد لذا پیکار روشنفکر برای طرفداری از حقیقت نیست بلکه برای جایگاه حقیقت و نقش سیاسی و اقتصادی آن ، نباید در مسائل سیاسی روشنفکران بر مبنای علم و ایدئولوژی پیش رفت بلکه چارچوب تامل بر مبنای حقیقت و قدرت باید باشد ؛ مساله روشن فکر روشن ساختن امکان شکل دادن به نوع جدیدی از سیاست حقیقت است ، مسئله تغییر آگاهی افراد نیست بلکه تغییر رژیم سیاسی و اقتصادی و نهادی تولید حقیقت است ، مساله جدا کردن حقیقت از اشکال سیاسی اجتماعی و اقتصادی هژمونی است که امروزه حقیقت در چارچوب آنها عمل میکند مسئله خود حقیقت است و اهمیت نیچه به این دلیل است

مراقبت و تنبیه

سراسربین مکانی است برای تفاوت گذاری و آزمایش روی انسانها و جداگری با قطعیت و همچنین تحميل رفتاری خاص به انسان ها، در نتیجه اثر اصلی سراسر بین عبارت است از ایجاد حالتی همیشگی و ناپایدار در فرد محبوس شده.

سراسربین جنبه آزمایشگاهی دارد. یعنی می تواند برای انجام آزمایش ها، تجربه ها، اصلاح رفتارها و تربیت پا بازپروری افراد، برای آزمایش داروها و بررسی اثرشان، برای آموزش همزمان تکنیک هایی متفاوت به کارگران و تعیین بهترین آن ها استفاده شود.

سراسر بین کاربردهایی چندگانه دارد: برای اصلاح زندانیان، پرستاری و درمان بیماران آموزش دانش آموزان، نظارت برکارگران و به کار واداشتن گدایان و بیکاره ها به کار. نوعي تبيين ابزارهاي قدرت و روش هاي دخالت آن است  که می توان در بیمارستانها، کارگاهها، مدرسه ها و زندان ها آنرا به کار گرفت.

هر نهاد سراسربین حتی اگر به دقت محصور بسته باشد بدون دشواری می توان مورد بازرسی سرزده و بی وقفه قرارداد این بازرسی نه فقط ابزاری برای بازرسان تعیین شده بلکه هر عضوی از جامعه می تواند خود مشاهده کند که مدرسه ها، بیمارستان ها کارخانه ها و زندان ها چگونه عمل می کنند بنابراین سازوکار انضباطی به شیوه ای دموكاتیک کنترل خواهد شد چون بی وقفه در دسترس شورای بزرگ دادگاه مردم خواهد بود به عبارتی دیگر سراسربین نهادی است که برای افزایش تولید توسعه ی اقتصاد انتشار آموزش، ارتقاء سطح اخلاق همگانی فعالیت می کنند

1-وارونگی کارکردی انضباط ها: آنچه در ابتدا از انضباط ها انتظار می رفت دفع خطر و دادن جایی ثابت به جمعیت های بی فایده و پر تحرک از این پس انضباط ها به کارکردهای ایجابی(افزایش فایده بندی) تبدیل شد.

2-پراکنده شدن سازوکارهای انضباطی:

انضباط های یکپارچه و فشرده به روش های انعطاف پذیر کنترل تجزیه می شوند گاهی خود دستگاههای بسته با گسترش حاشیه ی کاملی از کنترل های جانبی، نقش مراقبت بیرونی را نیز به کارکرد درونی شان می افزایند. به عنوان مثال مدرسه ی مسیحی نباید فقط تو كودكاني مطیع پرورش دهد، بلکه باید مراقبت از پدر و مادرها، آگاهی از شیوه ی زندگی منبع درآمد، پرهیزگاری و خلق و خوی شان را نیز امکان پذیر کند و مدرسه بتدریج خرده رصد گاههاي اجتماعی را ساخت تا به میان بزرگسالان رفته کند و کنترلی قاعده مند را برآنان اعمال کنند.

3-دولتی شدن سازوکارهای انضباطی:

جایگزینی پلیس مرکزی به جای گروههای خصوصی مذهبی و همین گسترش بقاعده و تاروپود بی نهایت فشرده ی روش های سراسر بینی قدرت تنبیه را تعمیم داد نه آگاهی فراگیر اشخاص حقوقی از قانون.

انضباط اصل ملایمت- تولید سود را جایگزین اصل قدیمی مالیات-خشونت کرد. وابژه را از بدن مجرم بر فرد انضباطی تبدیل کرد.

انضباط را نمیتوان نه با یک دستگاه و نه با یک نهاد این همانی کرد ، بلکه انضباط نوعی قدرت است ؛ شیوه ایست برای اعمال قدرت ؛ فیزیک قدرت است و ممکن است بر عهده نهاد های تخصصی مثل زندان یا بر عهده نهادهای از پیش موجود که انضباط را ابزاری برای تقویت یا سازماندهی مجدد سازوکارهای درونی قدرتشان خودشان میخواهند. انضباط های بسته را میتوان نوعی قرنطینه اجماعی دانست.

شکا گیری جامعه انضباطی به شماری از فرایند های تاریخی گسترده که این شکل گیری در بطن آنها قرار دارد برمی گردد

1- به طور کلی میتوان گفت انضباط ها تکنیک هایی اند برای تضمین نظم اجتماعی انسانی که سه ویژگی دارند :کم هزینه کردن اعمال قدرت و حد اکثری کردن اثر آن و گسترش آنها تا دورترین حدود و پیوند دادن این رشد اقتصادی قدرت و بازدهی دستگاه هایی که این قدرت در درون آنها اعمال می شود و خلاصه افزایش اطاعت و فایده مندی تمام عنصرهای نظام

2- شیوه سراسر بین قدرت به ساختارهای بزرگ قضایی سیاسی وابستگی ندارد و در امتداد آنها هم نیست ، با این حال مستقل هم نیست

3- انضباط تکنیک ها را نیز دربرگرفته و آن را بالندگی داد

نظریه جامعه شناسی یورگن هابرماس

درباره هابرماس

نظریات او تا حدود زیادی ناشی از مکتب فرانکفورت بود ، او از بسیاری از نقدهای روشنفکران رادیکال آن زمان به نابرابری در جامعه مدرنیته استفاده کرد ولی بدبینی آنها را به چالش کشید ؛ او در عین اینکه تاکید میکند روشنفکری پروژه ای ناتمام است دورنمای رهایی انسان را در تصحیح این پروژخ میداند نه در انکار و طرد آن.

تفکر او عمیقا ریشه در سنت فلسفی آلمان دارد و بر مکتب فرانکفورت و مارکسیسم غربی و حتی بر ماکس وبر و نوکانتی ها نیز متکی است گرچه نقدهایی نیز به هریک دارد ؛ کارهای او در دو جهت اساسی پیش رفت 1- تلاش برای نظریه ای جامع در بارع عقل و فهم عملی و ارتباط ذهنی 2- تلاش برای تایید مفهوم جامعه ای عقلائی که بر اصول تامل و استقلال مبتنی است.

از نظر او کل دانش در چارچوب علایق بشری عاملان کنشگر درک میشود

در جامعه شناسی معرفت به زمینه تاریخی که تفکر در آن شکل گرفته و علایق برسازنده دانش و مبنای معرفت شناختی آن میپردازد

او میگوید علایق بشری در دانش ابزاری و دانش عملی و دانش رهایی بخش موجب شکل گیری دانش میشوند ؛ همخوان با همین کلام در علوم اجتماعی ، فلسفه را دارای نقش اساسی میداند

بخش اعظم آثارش در سیاست و تحقق جامعه عقلانی بحث میکند ؛او با استفاده از ظرفیت زبانی انسان از دام نسبی گرایی میگریزد

از نظر او رشد سیاسی دموکراتیک در گرو این است که نهاد ها امکان بحث در مورد امور مهم را برای شهروندان فراهم کنند

او در آثار متاخرش پروژه نقد لیبرالیسم را کنار گذاشته و به دفاع از اخلاق کانت درباره دولت لیبرال پرداخته که بر مبنای آن دولت لیبرال با اجتماع شهروندان آزاد مترادف است

هابرماس اکنون مهم ترین چهره معاصر در مکتب فرانکفورت به شمار می رود . از اندیشه های او نه فقط برای تحلیل مسائل نظری و فلسفی بلکه حتی در مطالعات تحلیلی ارتباط و رسانه ها ، جامعه شناسی حقوق و جامعه شناسی سیاسی استفاده می شود

آرای هابرماس در گزیده ای از آثارش

جامعه مدنی و حوزه عمومی سیاست

حوزه عمومی نوعی سیستم اطلاع رسانی با گیرنده های دقیق است که به رغم غیر تخصیص بودنشان  ، نسبت به مسائل مهم در جای جای جامعه حساس اند

حوزه عمومی نوعی ساختار ارتباطی است که ریشه های آن از طریق شبکه رابطه جامعه مدنی به زیست- جهان میرسند

حوزه عمومی سیاسی عرصه اشاعه و نشر مسائلی است که نظام سیاسی باید یه آنها رسیدگی کند زیرا آن مسائل در هیچ جای دیگر قابل حل و فصل نیست

1- حوزه عمومی مانند کنش ، رابطه یا امر جمعی یک پدیده اجتماعی است با این تفاوت که در قالب نظریه های جامعه شناسی متعارف نظام اجتماعی نمی گنجد ؛ بهتری توصیف حوزه عمومی این است : شبکه ای برای تبادل اطالاعات و دیدگاه ها . مشخصه اصلی آن نوعی ساختار ارتباطی است که با ویژگی غیر از کارکرد و یا محتویات در کنش ها مرتبط است و آن فضای اجتماعی است که در جریان کنش ارتباطی شکل میگیرد.

در حوزه عمومی گفت و گو ها بر اساس نقش و موضوعشان دسته بندی میشوند و ارزش هریک با پاسخ های منفی یا مثبتی که دریافت میکنند مشخص میشود . اظهار نظرها بدین صورت به شکل ایده هایی روشن درمی آیند . برای تبدیل ایده های دسته بندی شده به افکار عمومی دو ملاک وجود دارد یکی اینکه شیوه شکل گیری آنها مبتنی بر گفتگو باشد و دیگر مقبولیت بالای آنها

افکار عمومی بازنماگر افکار تک تک افراد نیست و نظر سنجی های سیاسی فقط در صورتی میتوان منعکس کننده افکار عمومی باشد که بر بحث عمومی روشن و شکل گیری فکر در یک حوزه عمومی فعال مبتنی باشد

قواعد حاکم بر کنش ارتباطی مشترک اهمیتی بیش از شکل گیری افکار عمومی دارند ، توافق بر سر مسائل تماما محصول گفتگویی ثقریبا فراگیر است که در آن اطلاعات به شیوه ای کم و بیش عقلانی به بحث گذاشته شود و سطح گفتمان به میزان  ایت عقلانیت متغیر است

حوزه عمومی سیاسی فقط در صورتی میتواند مسائل اجتماعی همگانی را تشریح کند که از دل کنش ارتباطی ، انسانهایی که به طور بالقوه در معرض تاثیر این مسائل هستند برخاسته باشند ؛ حامل این حوزه همان عموم یا جماعتی است که از  متن کل شهروندان برخاسته باشد

شهروندان در مقام حاملان حوزه عمومی سیاسی و در مقام اعضای جامعه هم زمان دارای دو منزلت خصوصی و عمومی هستند که حوزه عمومی ارتباط مسحکمی با حوزه خصوصی دارد و به طور کلی حوزه عمومی متشکل از افراد خصوصی ای است که دور هم جمع شده و حوزه عمومی را تشکیل میدهند . با مراجعه به تاریخ درمیابیم پیوند بین حوزه های عمومی و خصوصی به بارزترین وجه در سازمان های جماعت باسواد متجلی شد

2-جامعه مدنی شامل آن نوع انجمن ها ، جنبش ها وسازمان های خودجوشی است که همسو با نحوه بازتاب مسائل  اجتماعی در حوزه شخصی زندگی ، آن ها را پالایش میکنند و در شکلی تشدید یافته تحویل حوزه عمومی میدهند، هسته اصلی آن شامل شبکه ای از روابط است که به نهادینه شدن بحث های معطوف به حل مسائل مورد علاقه همگان در حوزه های عمومی سازمان یافته کمک میکند ، این روابط شالوده های سازمانی پیکره عمومی شهروندان شکل میبخشد که در پی ارائه تفسیر قابل قبولی از تجربیات اجتماعی خود هستند و میخواهند بر شکل گیری نهدینه فکر و خواست تاثیر بگذارند

ژان کوهن و آندرو آراتو که جامع ترین مطالعه را در باره این موضوع انجام داده اند  ویژگی های جامعه مدنی را تکثر و عمومیت و حوزه زندگی شخصی و قانونمندی میدانند

نظام سیاسی از طریق فعالیت احزاب سیاسی و انتخابات عمومی با جامعه مدنی گره میخورد این پیوند از طریق سه عامل حفظ میشود:1-حق احزاب برای سهیم شدن در شکل دهی به خواسته های سیاسی مردم 2- حق رای شهروندان 3- سایر حقوق مشارکتی ؛ شبکه روابط در جامعه مدنی وقتی استقلال دارد که از حمایت اشکال متکثر برخوردار باشد

بررسی تعامل حوزه عمومی مبتنی بر پایه جامعه عمومی با فرایند شکل گیری فکری و خواست که در گروه های پارلمان و دادگاه ها نهادینه شده نقطه شروع خوبی برای برگرداندن مفهوم سیاستی مشورتی به زبان جامعه شناسی است ؛ با این حال جامعه مدنی و حوزه عمومی امکانات محدودی برای عمل در اختیار جنبش های اجتماعی نهادینه نشده و اشکال مختلف گرایش های سیاسی میگذارند اما باید به این نیز توجه داشت که خودمحدود سازی که کوهن و آراتو مطرح میکنند موجب ضعف و ناتوانی جامعه مدنی نمیباشد . دانشی که برای هدایت سیاست لازم است میتواند بمنزله منبعی برای پدرمآبی جدید سیستم ها بکار رود

3- در شرایط خاصی جامعه مدنی میتواند در حوزه عمومی نفوذ داشته و از طریق افکار عمومی بر کل پارلمان و تاثیر گذاشته و نظام سیاسی را وادار به پخش قدرت کند

در جوامع پیچیده ،حوزه عمومی دارای ساختار میانجی است بین نظام سیاسی و بخش های خصوصی زیست-جهان و نظام های کارکردی ، ویژگی های کارکردی و قلمرو های موضوعی و عرصه های سیاست گذاری از آن عوامل تفکیک در حوزه های عمومی هستند که هنوز برای مردم در دسترس اند

هر اندازه دامنه عموم افزایش میابد شکل آن نیز انتزاعی تر و فراگیر تر میشود و پیوند عموم با بازیگران روی صحنه کم میشود ، اگرچه میزان موفقیت بازیگران روی صحنه را در آخر همان عموم معلوم میکند ولی این سوال مطرح است که عموم در باره تصمیم گیری در یک مسئله تا چه حد مستقل هستند؟هنوز نتوانسته ایم پاسخ درخوری به این سوال بدهیم

4- چه کسی موضوعات را در دستور کار قرار میدهد و مسیر جریان های ارتباطی را تعیین میکند؟

پیوندی که بین ساختارهای ارتباطی حوزه عمومی و حوزه های زندگی شخصی وجو دارد به گونه ای است که موجب میشود حاشیه یعنی قلمرو اجتماعی-مدنی بهتر از مرکز که قلمرو سیاسی است موقعیت هایی که مسائل جدید در آنها میروید را کشف کند و حتی در حوزه های عمومی آلوده به قدرت هم همین درک مسائل اجتماعی موجب بحران آگاهی در حاشیه شده و روابط قدرت را تغییر دهد.

تا زمانی که یک زیست-جهان عقلانی شده از گسترش حوزه عمومی لیبرال حمایت میکند ، اعتبار عموم منتقد نیز در جریان های بحث عمومی افزایش میابد . در شرایط شرایط استقرار یک حوزه عمومی لیبرال  ارتباط عمومی غیر رسمی در شرایط بحرانی که در آن فعالیت عموم وابسته به بحران است دو نقش دارد اول مانع افزایش توده های فریب خورده میشود و سپس توان انتقادی پراکنده عموم را جمع آوری میکند و به عموم در تاثیرگذاری بر شکل گیری نهادینه شده فکر و خواست کمک میکند

عمل نافرمانی مدنی همزمان دو مخاطب دارد اول صاحبان مناصب و بعد قوه تشخیص اکثر مردم یا همان داوری انتقادی ایشان است ؛ نافرمانی ندنی همواره درخواستی ضمنی است برای ایجاد پیوند بین فرایند سازمان یافته و فرایندهای ارتباط حوزه عمومی . مخاطب پیام نهفته در این عمل نظام سیاسی است که به رغم اتکا بر قانون اساسی  نمیخواهد از جامعه مدنی جدا شود ؛ دلیل موجه نافرمانی مدنی چیزی نیست مگر فهمی پویا از قانون به مثابه پروژه ای ناتمام

5- حقوق مصوب در قانون و کل قانون اساسی صرفا مبین سرشت عملی خودساماندهی جامعه ای هستند که از شهروندان آزاد و برابر تشکیل شده است . هریک از الگوهای تاریخی قانون دموکراتیک به دو چیز اشاره دارند 1-بمنزله یک سند معرف قانون اساسی هستند که این نظام آن را تفسیر میکند 2- این قانون بمثابه برنامه ای برای ایجاد جامعه ای عادلانه ، گشاینده افق امیدها و انتظارها بسوی آینده همچنان باقی است حال این سوال مطرح است که آیا میتوان رویه دموکراتیک قانونگذاری مشروع را در جوامع امروزی بکار گرفت؟در اینجا برای این فهم پارادایمی از قانون ذکر چهار نکته ضروریست

1-نظام سیاسی که بر مبنای قانون شکل گرفته از یک سو نقش تخصصی اش این است که تصمیماتی بگیرد که الزام جمعی داشته باشد و از سویی مسئول در قبال مشکلاتیست که در میان آحاد جامعه است . این نظام میتواند وظایف مربوط به انسجام اجتماعی را به شیوه ای تاملی انجام دهد آن هم درست هنگامی که دیگر نظام های کنش قادر به انجام آن نیستند

2- این وضعیت نامتقارن مبین آن است که نظام سیاسی از دو سو محدود میشود دسته نخست نظام کنش و دیگر نظام های کارکردی اند و دسته دیگر نظام سیاسی به مثابه یک نظام کنش که بر مبنای قانون تنظیم شده با حوزه عمومی ارتباط دارد

3- نظام سیاسی از هر دو طرف در معرض آشفتگی ها و بی نظمی هایی است که میتوانند کارایی تصمیماتش را کاهش دهند

4- این بحران ها ساختار جوامع برخوردار از تفکیک کارکردی را تهدید نمیکند اما از آنجا که بر فرایند های نامتقارن و بسیار پیچیده توزیع قدرت تکیه دارند نشانگر وضعیت غیر عادی نظام های سیاسی اند

وظایف نظریه اجتماعی انتقادی

از نظر مارکس بافت سیستماتیک شکل گیری سرمایه کلیتی شیء وار دارد لذا اگر بپذیریم در سیستم جدید اقتصادی سرمایه داری سطح جدیدی از تفکیک پذیری سیستم نیز وجود دارد باید این ادعای مارکس را رها کنیم بر این معنا میتوان این پرسش معنا شناختی را که چگونه ترجمه چیزی از زبانی به زبان دیگر امکان پذیر است به این پرسش تجربی تبدیل کرد که چه هنگام رشد نظام پولی-بروکراتیک بر حیطه هایی از کنش تاثیر میگذارد که هر نوع ادغام آنها در مکانیسم های یکپارچه ساز سیستم دارای پیامدهای جانبی آسیب زاست

+ نوشته شده توسط معصومی در شنبه 1 بهمن1390 و ساعت 3:4 بعد از ظهر |